در شناخت مولوی و شمس تبریزی

مقاله ای که پیش رو دارید در پاسخ به مقالاتی نگاشته شده است که سالها پیش با عنوان «شمس به روایت شمس» و «شمس در اشعار مولانا» در مجله کیهان فرهنگی، (شماره ۱۹۲، مهر ۱۳۸۱؛ و ۱۹۳، آبان ۱۳۸۱) به قلم حجت الاسلام و المسلمین محسن اراکی به چاپ رسیده بود اما اقبال چاپ در آن نشریه را نیافت و از سوی سردبیری آن رد شد. اکنون با توجه به زنده بودن موضوع به درج آن در سمات می پردازیم. ان شاء الله سودمند افتد.

در گشت و گذار بر نامه‏ها و مقاله‏ها، به دو مقاله برخوردم که هر چه بیشتر تأمل کردم آن‏ها را از مبانی و روش‏های منطقی اهل بحث و استدلال دورتر یافتم، به گونه‏ای که با اطمینان باید گفت: اگر نویسنده محترم آن مقالات، فرصت تحقیق و مطالعه کافی برای شناخت درخور مشایخ تصوّف و عرفان، و سیر در ادّعاهای بی‏جای ایشان می‏داشت، و بار دیگر به تأمل بر دیدگاه خود می‏نشست، از چاپ و نشر نوشته خویش صرف‏نظر می‏کرد.
مقاله‏های مورد نظر، یکی از مشایخ تصوف و عرفان “شمس تبریزی” را ـ که راه و اعتقادی جدا از شاهراه هدایت عقل و قرآن و اهل بیت علیهم‏ السلام دارد ـ بر عرش سلطنت و ابهت و جلال و عظمت خورشید جان‏فروزی نشانده است که شمسِ گیتی‏فروز فلک، شمع مرده ایوان “نورٌ علی نور” او هم به حساب اندر نیست. آنچه بر شگفتی می‏افزاید این است که مجله چاپ کننده مقاله معترف است که نظریه ارائه شده در آن نوشته، چنانچه از طرف غیر شخص مؤلف آن ـ که مجتهد معرفی شده‏اند ـ ابراز می‏شد به چاپ و نشر آن اقدام نمی‏کرد! این مطلب ظاهرا تصریح در این معناست که مجله با سابقه‏ای چون کیهان فرهنگی روش علمی و برهانی را کنار نهاده و به جای تأمل در اتقان و استحکام استدلالات، توجه را به فرد و عناوین علمی معطوف داشته و شخصیت نویسنده را مورد توجه قرار می‏دهد و این موردی است که با کمال احترام باید گفت: جای گلایه دارد!
باری متحیر ماندم، گر چه در پاسخ هر یک از دلیل‏های ابراز شده در مقاله، ده‏ها دلیل قطعی و روشن وجود دارد، اما بر آن شدم که از همه آن‏ها چشم بپوشم، چرا که در این نگاه گذرا بیشتر به ضروریات و مسلماتی اشاره می‏کنیم که بیان ادله آن جز تضییع وقت چیزی دیگر نخواهد بود.
مقاله‏های مورد اشاره بر این ادعاست که:
“شمس تبریزی”، معشوق و معبود و پیر و مرشدِ ملا محمد بلخی رومی مشهور به “مولوی”، در کلمات خود و مریدش دارای اوصافی نمایانده شده است که بر اساس آن می‏توان گفت: شخصِ او کسی جز امام زمان شیعیان نیست، و ای بسا که پیرِ صوفی قونیه مولوی، خدمت مولای انس و جان و ولی کون و مکان رسیده، و او را “شمس تبریز” نام نهاده باشد!!
نویسنده محترم مقاله، بر خلاف روش شایسته اهل تحقیق و پژوهش ـ که سخن هیچ کس را به صرف ادعای خودش نمی‏پذیرند ـ دلیل مدعای خویش را این می‏شمارند که: “شمس تبریزی در کلمات خودش، و دلداده شوریده‏اش ملامحمد بلخی، دارای مقاماتی دانسته شده است که آن مقامات، اختصاص به امام زمان شیعیان داشته، و جز او کسی دیگر نتواند بود”!
خدایان، و خدا آفرینان!
چنانچه مؤلف محترم مقاله فوق، اندکی تأمل نمایند تصدیق خواهند کرد که اگر این دلیل ایشان پذیرفته شود ـ یعنی سخن هر کسی بدون برهان و به صرف ادعای خودش مورد قبول واقع شود ـ باید به راحتی بتوان پذیرفت که: “فرعون” هم خدای جهانیان است، زیرا فرعون نیز در ادعای خویش، خود را دارای مقامی دانسته است که جز بر خدای جهانیان تطبیق نمی‏کند و البته از دنباله این صف، “نمرود” و سایر مدعیان خدایی هم در خواهند رسید! به راستی اگر کسی دارای چنین منطقی باشد و بپذیرد که “پیر محمد” فرزند “ملک داد” تبریزی، طفل دبستان درویشی “ابوبکر سلّه باف”، امام زمان باشد، آیا با همین برهان، فرض پذیرش فرعون و نمرود به عنوان خدا برایش مشکل خواهد بود؟
همچنین آیا نمی‏توان بر مبنای چنین استدلالی ادعا کرد که: “مسیلمه کذّاب”  ، و سجّاح  ، و “احمد قادیانی” و “میرزا علی ‏محمد شیرازی” و “میرزا حسین‏ علی بهاء” و سایر مدعیان دروغین نبوت و رسالت نیز پیامبران الهی بوده‏اند؟ زیرا تمامی ایشان مدعی مقاماتی بوده‏اند که بر پیامبران تطبیق می‏کند. بلکه برخی از ایشان را باید هم خدا و هم پیامبر و هم امام دانست، چه اینکه ایشان روزی مدعی امامت و روزی مدعی نبوت، و دیگر روز مدعی الوهیت، بلکه گاهی هم خود را “خدای خدایان” دانسته‏اند!
و نیز بر مبنای چنین منطقی آیا نمی‏توان گفت که:
معاویه و یزید و سایر خلفای غاصب حقوق امامان معصوم علیهم‏ السلام، امامان شیعه، و وارثان مقام رسول‏اللّه‏ صلی الله ‏علیه ‏و‏آله بوده‏اند؟ زیرا همگی ایشان مدعی مقاماتی بوده‏اند که اختصاص به امامان شیعه دارد!
ادعا، دلیل؟!
مؤلف محترم مقاله مزبور تا آنجا پیش رفته‏اند که بر اساس ادعاهای شمس تبریزی در مورد خودش، او را “عین حق” دانسته، و مطالبه هر گونه دلیل و برهان از او را نابجا شمرده‏اند! در حالی که روشن است شیعیان بر اساس حکم قطعی عقل، و مطابق با فرموده زیبا و دل‏نشین خداوند متعال: ـ«قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین»: “اگر راست می‏گویید، برهان خود را بیاورید”  حتی امامت امامان خود را هم بدون برهان قاطع نپذیرفته‏اند، و هیچ‏گاه سرگشته و مسحور ادعاهای خالی از برهان مدعیان دروغین مقامات اولیای حقیقی خداوند متعال نبوده‏اند.
اصولاً باید دانست که: پذیرش ادعای نبوت و امامت، جز بر اساس برهان معقول نیست، و هر گونه توهمی بر خلاف این مطلب، نادرست بوده و چنانچه به قرآن و مکتب وحی نسبت داده شود، ناشی از سوء فهم معنای آموزه‏های مکتب وحی خواهد بود.
استثنای بی‏جا
“پیر محمد ملک‏داد” موسوم به شمس تبریزی، نه اولین و آخرین کسی است که از این ادعاهای نابجا داشته است، و نه، تنها کسی بوده است که در آن محیط صوفی‏پرور و جامعه بی‏بند و بار (که شواهد آن را نشان خواهیم داد)، با ادعاهای واهی خود ماهیت منحرف و دور از دین و برهان خویش را نمایانده است، و چنانچه ممکن باشد او را امام زمان شیعیان قلمداد کرد، باید اعتقاد داشت که تنها در همان زمان، ده‏ها امام زمان برای شیعیان وجود داشته، و ـ العیاذ باللّه‏ ـ در طولِ زمان، امام زمان شیعیان در کسوت پیری و درویشی مشایخ و اقطاب بی‏شمار تصوف و عرفان ، پیوسته مردم را به سوی “ادعای خدایی” و” جبر و نفی اختیار” و “تشبیه ذات خداوند به مخلوقات ” و “استهزا کردن تعزیت و سوگواری سالار مظلومان” و “رقص” و “غنا” و “سماع” و… (چنانچه شواهد آن را بیان خواهیم کرد) دعوت می‏کرده است!!
علی‏رغم تبلیغات گسترده و توخالی‏ای که در مورد عرفان و تصوف انجام می‏گیرد، و عموم مردم آن‏ها را بدون تأمل و تفکر می‏پذیرند، کسانی که حقیقت هر مکتب و آیینی را از متون دست اول آن جست و جو می‏کنند، و از نزدیک با اعترافات و نصوص صریح عرفا و متصوفه سر و کار دارند، و فریفته اندیشه‏های بزک شده به ظواهرِ آیات و روایاتِ بی‏ربط به مدعاهای خلاف عقل و دین ایشان نمی‏شوند، به خوبی می‏دانند که: تصوف و عرفان، معجونی است که نتیجه زحمات و ریاضاتِ غیر معقول، و پیوندها و ارتباط‏های مرموز با نیروهای جنیان و شیاطین، و سحر و جادو و طلسمات و تسخیرات، و تلقینات و توهماتی است که در گذر تاریخ، مرتاضان و جاه‏طلبان و خیال‏بافان ـ چه مسلمان باشند و چه غیر مسلمان، و چه مؤمن باشند و چه هندو و بی‏دین و کافر و ملحد ـ در مقابله با سیره انبیا و رهبران الهی، به چنگ آورده‏اند، و با به نمایش گذاشتن کارهای عجیب و غریب و عوام‏فریبی که محصول طبیعی آ ن اعمال و ریاضات است، عموم مردم را فریفته خود ساخته‏اند.
و البته اهل فضل و بینش به خوبی واقفند که متأسفانه ایشان تا چه اندازه در این راه موفق بوده‏اند، و چگونه بی‏خبران را به ضلالت و گمراهی کشانده، بین ایشان و اولیای حقیقی خداوند فاصله و جدایی انداخته‏اند. آری، آنانکه در فراترین درجات کوشش خود در مبارزه با سعادت بشری، بزرگ‏ترین جنایت تاریخ را در صحنه خونین کربلا رقم زدند، بر خلاف اهداف پلید خود، هرگز جز بر شدت ظهور نور اهل البیت علیهم‏ السلام نیفزودند، اما صوفیان و عارفان، با نهان داشتنِ چهره واقعی خود، در پس پرده فریبنده “ولایت” و “تصرف در شؤون هستی” ـ در حدودی که به اعتراف خودِ ایشان از هر مرتاض ملحدی صدور آن ممکن است ـ فرهنگ “توحید” و “نبوت” و “امامت” و “ولایت” و “عبادت” و “مسؤولیت” و “روشن‏گری” مکتب قرآن و وحی را تحریف کردند، و به جای آن “وحدت وجود” و “جبر” و “جن‏گیری” و “کهانت” و “بی‏مسئولیتی” و “اباحی‏گری” و “رقص” و “سماع” و… را به ارمغان آوردند!
ظلم به پیران تصوف و عرفان!!
بدیهی است اگر ملاک تشخیص مقامات افراد ادعاهای خود ایشان باشد، باید ادعاهای “شمس تبریزی” و “مولوی” را نشان‏گر الوهیت و خداوندگاری آنان دانست، و نویسنده محترم دو مقاله مورد اشاره، با تأمل در شواهدی که می‏آوریم، تصدیق خواهند کرد که در واقع ادعاهای پیران تبریز و قونیه را نادیده گرفته، ایشان را از مقامات ادعایی خودشان پایین آورده‏اند، و بدون شک آن اقطاب و پیران، بدین ظلم و اهانت و تحقیر راضی نبوده، و کسانی را که به الوهیت و خداوندگاری ایشان معترف نباشند، مدافعان حقیقی حقوق ادعایی خود نخواهند دانست. این “شمس تبریزی” است که می‏گوید:
اگر از تو پرسند که مولانا را چون شناختی؟ بگو: از قولش می‌‏پرسی  “إنما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون”، و اگر از فعلش می‌‏پرسی “کل یوم هو فی شأن” و اگر از صفتش می‌‏پرسی “قل هو الله‏ احد”، و اگر از نامش می‌‏پرسی “هو الله‏ الذی لا اله الا هو عالم الغیب والشهاده هو الرحمن الرحیم”، و اگر از ذاتش می‌‏پرسی “لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر”.»
و “مولوی” گوید:
«پــیر من و مراد مـن، درد مـن و دوای مـن
فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من»
آری چنین است مقامات اولیای تصوف و عرفان، که خود را حتی به پیامبر اکرم صلی الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم ـ که به تکریم و بزرگداشت و فضل الهی کلمه مقدس “کن فیکون” هم در پی مشیت و رضای اوست ـ محتاج نمی‏دانند!
پرورده “شمس تبریزی”، در پستی مقام خوف و بیم اهل زهد و خشیت پروردگار ـ که ممدوح خداوند متعالند ـ در مقابل مقام هوس ‏بازیهای عارفان می‏گوید:
آن ز عشق جان دوید و این ز بیم
عشق کو و بیم کو فرقی عظیم
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه
سیرِ زاهد هر مهی یک روز راه
ترس مویی نیست اندر پیش عشق
جمله قربانند اندر کیش عشق
عشق وصف ایزد است اما که خوف
وصف بنده مبتلای فرج و جوف
پس محبت وصف حق دان عشق نیز
خوف نبود وصف یزدان ای عزیز
کی رسند این خائفان در گرد عشق
که آسمان را فرش سازد درد عشق
آنگاه پیر او شمس تبریزی، مقام معرفت و خوف و خشیتِ برترین بانوی خلقت، و یکتا کفو امیر عالم آفرینش، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را خوار و پست شمرده، می‏گوید:
«مردم را سخن نجات خوش نمی‏آید، سخن دوزخیان خوش می‌‏آید… لاجرم ما نیز دوزخ را چنان بتفسانیم  که بمیرد از بیم! فاطمه رضی الله‏ عنها عارفه نبود، زاهده بود. پیوسته از پیغمبر حکایت دوزخ پرسیدی.»
آری این است مقامات ادعایی عارفان واصل، و پیران تصوف و عرفان و این است علایم واضح و آشکار عداوت و دشمنی ایشان با پاکان آفرینش، تا دیگر هرگز کسی جسارت‏های بی‏شرمانه آنان را حمل بر تقیه نکند، و ایشان را از شیعیان آل ‏اللّه‏ در شمار نیاورد!
دوست و دشمن، و شیعه و سنی متفقند که میوه قلب مصطفی، فاطمه زهرا صلوات الله علیهما برای ابد سند این افتخار را به نام خود صادر فرمود که از نامحرم میگریزد و لو اینکه آن نامحرم نابینا باشد! اما ملای بلخی رومی این سند را هم سرقت نموده به نام عایشه ثبت میکند تا نشانی دیگر بر نصب و عداوت خود با اولیای الهی ارائه دهد! او میگوید:
«چون در آمد آن ضریر از در شتاب
عایشه بگریخت از بهر حجاب!»
دلداده پیر تبریز، “خلیفه دوم” را ـ که فریاد می زد: “تمامی مردمان از عمر داناترند، حتی زنان پرده‏نشین!” ـ “سایه خداوند” و “معلم علوم و معارف” می‏داند، اما خزینه علم خداوند، و بابِ علم پیامبر صلوات اللّه‏ علیهما و آلهما را تنها پهلوانی می‏شمارد که جاهل! و در معرض نفاق! بوده، و محتاج راهنمایی عاقلان وپیران راه می‏باشد! او می‏گوید:
«گفت پیغمبر علی را کای علی
شیر حقی، پهلوان پر دلی
لیک بر شیری مکن هم اعتمید
اندر آ در سایه نخل امید
اندر آ در سایه آن عاقلی
کش نداند بُرد از ره ناقلی
ظل او اندر زمین چون کوه قاف
روح او سیمرغ بس عالی طواف
گر بگویم تا قیامت نعت او
هیچ آن را مقطع و غایت مجو
چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبر کن بر کار خضری بی‌نفاق
تا نگوید خضر رو هذا فراق
چون گـزیدی پـیر، نازکـدل مبــاش
سسـت و ریـزنده چـو آب و گل مباش»
همو نیز، وجود آن “ایمان مجسم” و “حق مطلق” را رهیافت هوا و هوس می‌‏داند، و می‌‏سراید:
«چون خدو انداختی در روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیــم بهـر حــق شـــد و نیـمی هوا
شـرکـــت انـدر کــار حـق نبــود روا»
اگر شمس تبریزی ـ امام زمان شیعیان که بماند ـ لااقل عالمی آشنا به مقدمات دینداری می‏بود ـ تا چه رسد به اینکه به قول نویسنده مقاله، “شهسوار سوره هل اتی”! یا “بر شاهراه هل اتی”  باشد! و به نظر ایشان “مأموریت ارشاد و راهنمایی عالمان و راهنمایان مردم را به عهده داشته” باشد!  و “تا زمان حضرت خداوندگارشان (مولوی) هیچ آفریده را بر حال او اطلاعی نبوده و پس از مولوی نیز هیچ کس را بر حقایق اسرار او وقوف نباشد!”  ، ـ آیا سزاوار نبود که مولوی را به رسم عمل به واجب نهی از منکر، از چنین عقائدی تطهیر نماید و مقامات اجداد طاهرینش علیهم‏ السلام و درکات معاندان و دشمنان آن بزرگواران را به او بنمایاند و تولّی و تبرّی را به او تعلیم دهد؟ تا چه رسد به اینکه خودِ او پا را فراتر نهاده، عقایدی مانند مولوی ـ چنانکه نمونه‏هایش گذشت ـ از خود بروز دهد؟! و چقدر جای تأسف است که پای توجیه و تأویل و تقیه را به چنین مسائل حسّاسی باز کنیم که جای هیچ‏گونه مماشات و اغماضی در آن‏ها نیست. به راستی چرا مؤلف مقاله به آن سوی قضیه نیز با دید جعل نمی‏نگرند که:
«بسیار قوی به نظر می‏رسد که قطعه شعر فوق را دیگری ساخته و پرداخته و به مولوی نسبت داده باشد و سپس به کلیات شمس ضمیمه کرده باشند.»
و چرا این احتمال جعل و تحریف را در مورد آنچه که مثبت انگاشته‏اند نمی‏دهند؟ و اگر چنین باشد، شاید بتوان گفت که به این کتاب نمی‏توان ـ یا نباید ـ کاملاً اعتماد کرد، وگرنه به قول یکی از اهل قلم:
در غزلی دیگر می‏فرماید:
«از کفر و ز اسلام برون است نشانم
از خرقه گریزانم و زنّار ندانم»
این ابیات نشان آن است که مولانا از قفس تنگ دین و مذهب [!] رسته.»
بنابر این مولوی را اصلاً آیین و اعتقادی در کار نبوده که کسی بتواند بحثی از تقیه یا عدم تقیه او بر اساس مذهبی معین به میان آورد ـ و این چیزی است که این دلباخته مولوی در کتاب خود با شواهد فراوان از ارادت‏مندان مسیحی، هندو، سنّی و شیعه آورده است ـ و گرنه رسیدن به بارگاه عظمت کبریایی با رهایی از قفس تنگ مذهب! چگونه قابل جمع است؟
مولوی در ابراز خصومت و دشمنی با مکتب تشیع تا آنجا پیش می‏رود که حتی متن احادیث نبوی در باب فضایل اهل ‏بیت علیهم ‏السلام را طبق نقل شیعه نمی‏آورد که مبادا فضیلتی برای آل ‏اللّه‏ باشد! مثلاً در حدیث مشهور و مورد اتفاق که پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم فرمودند: ئ«مثال اهل بیت من مانند کشتی نوح است که هرکس سوار شود نجات یابد و هر کس تخلّف کند هلاک شود» که دهها دانشمند بزرگ اهل سنت آن را نقل نموده، حکم به صحّت آن داده‏اند،  و مغرضان در آن دست برده، به جای “اهل ‏بیت”، “اصحاب” را قرار داده‏اند! مولوی نیز روش آنان را برگزیده، گوید:
«بهر این فرمود پیغمبر که من
همچو کشتیم به طوفان زمن
ما و اصحابیم چون کشتی نوح
هر که دست اندر زند یابد فتوح»
به راستی چه کسانی چنین تحریف‏هایی را می‏پسندند و نقل می‏کنند؟ آیا مولوی این مقدار از دانش کم‏بهره بود که چنین مسائل ساده‏ای را نداند؟ یا مقام اصحاب را بسی بلند مرتبه و آنان را معصوم از خطا و گناه می‏دانست که مطابق حدیثی مجعول گفت:
«گفت پیغمبر که اصحابی نجوم
رهروان را شمع و شیطان را رجوم»
«در پی خورشید وحی آن مه دوان
‏و آن صحابه در پیش چون اختران‏
ماه می‏گوید که اصحابی نجوم
‏للسری قدوه و للطاغی رجوم‏»
«هادی راهست یار اندر قدوم
‏مصطفی زین گفت اصحابی نجوم‏»
«گفت پیغمبر که در بحر هموم
‏در دلالت دان تو یاران را نجوم‏»
و یا:
«مقتبس شو زود چون یابی نجوم
گفت پیغمبر که اصحابی نجوم»

این کجا و آن کجا؟!!
برای اینکه اندکی در خصوصیات امام زمان شیعیان عجل اللّه‏ تعالی فرجه تأمل شود تا اینکه دیگر کسی هر گمراه و منحرفی را امام معصوم ایشان، یا مرتبط با آن ولی اعظم کردگار نداند، به چند نکته اشاره می‏کنیم:
اول : امام زمان شیعیان ارواحنا فداه، نه تنها در روز عاشورا، بلکه هر صبح و شام بر حادثه جان‏گداز شهادت نیای مظلومش سید و سالار شهیدان، اشک خون می‏بارد، ولی ملای رومی حاضر در محضر “شمس تبریزی”، به هم‏نوایی با امویان عاشورا را به جشن و سرور و عیش و عشرت و شادی و رقص و پای‏کوبی می‏نشیند، نه به ماتم و اشک و اندوه! “شمس تبریزی” می‏گوید:
«”شمس خجندی” بر خاندان پیامبر می‏گریست، ما بر وی می‏گریستیم، یکی به خدا پیوست، بر وی می‏گرید!»
این‏جاست که باید به این پیر مغرور گمراه که گریه بر سید مظلومان را به باد استهزاء می‏گیرد گفت:
پس تو باید – العیاذ بالله – بر حال عرش و کرسی و لوح و قلم و زمین و آسمان که همه بر حسین گریستند، بلکه باید بر حال پیامبر و امیر المؤمنین صلوات للّه‏ علیهما و آلهما و… هم گریه کنی که حتی قبل از واقعه جگرگذار عاشورا بر حسین‏شان گریستند، و زمین و زمان را به سوختن و گداختن فرمان راندند، و کون و مکان را در سوگ آن جانِ جانان به اندوه و ماتم ابدی نشاندند!
“مولوی” نیز، سوگواری شیعیان بر امام مظلوم خویش را به باد استهزا گرفته، می‏گوید:
«روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم‏ها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‏هاشان می‏رود در ویل و وشت
پر همی گردد همه صحرا و دشت
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه دْرانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده‏اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند»
«کی توان با شیعه گفتن از عمر
کی توان بربط زدن در پیش کر!»
دوم: امام زمان شیعیان سلام اللّه‏ علیه دشمن کفر و الحاد و نفاق بوده، و منتقم “خونِ خونِ خدا” (امیر المومنین علیه السلام) از کفرکیشان و خوارج و نواصب است؛ ولی پیر قونیه ـ مطابق با مکتب سایر جبری مسلکان اهل سنت ـ “ابن‏ملجم”، شکافنده شریان‏های مقدس خون خدا را، آلت حق می‏شمارد، و بزرگ جنایت او را ـ که روی تاریخ بشریت را سیاه کرده است ـ غیر قابل طعن و ملامت می‏داند!
شگفتا! کار دروغ‏پردازی و باطل‏سرایی او به آنجا رسیده است که خطاب به “ابن‏ملجم” می‏سراید:
«من همی گویم برو جفّ القلم
زان قلم بس سرنگون گردد علم
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو
زان که این را من نمی‏دانم ز تو
آلت حقی تو، فاعل دست حق
کی زنم بر آلت حق طعن و دق
لیک بی‏غـم تو، شفیع تو منـــم
خـواجـه روحـم نـه ممــلـــوک تـــنم»
همو در دفاع از مکتب اهل جبر، و مخالفان خاندان عصمت می‌‏گوید:
«خلق حق افعال ما را موجد است
فعل ما آثار خلق ایزد است
گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان
گفـت ترسیـدم ادب نگــذاشتــم
گفــت مـن هــم پـاس آنـت داشتــم»
“مولوی”، کفر و الحاد آشکار “فرعون” را مستقیما به خداوند متعال نسبت داده، و از زبان او در حال مناجات می‏سراید:
«زان که موسی را منور کردهای
مر مرا زان هم مکدر کردهای
نه که قلب و قالبم در حکم اوست
لحظه‏ای مغزم کند یک لحظه پوست
سبز گردم چونکه گوید کشت باش
زرد گردم چون که گوید زشت باش
لحظه‏ای ماهم کند یک دم سیاه
خود چه باشد غیر این کار اله
پیش چوگان‏های حکم کن فکان
می‏دویم اندر مکان و لامکان
چونکه بی‏رنگی اسیر رنگ شد
موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون به بی‏رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی»
و می‏گوید:
«اعتراض او را رسد بر فعل خود
زانک در قهر است و در لطف او احد
اندر این شهر حوادث میر اوست
در ممالک مالک تدبیر اوست
گر نفرمودی قصاصی بر جنات
یا نگفتی فی القصاص آمد حیات
خود که را زهره بدی تا او ز خود
بر اسیر حکم حق تیغی زند
زانک داند هر که چشمش را گشود
کان کشنده سخره تقدیر بود
هر که را آن حکم بر سر آمدی
بر سر فرزند هم تیغی زدی
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان
پیش دام حکم عجز خود بدان»
«ما چون چنگیم و تو زخمه مى‏زنى
‏ زارى از ما نى تو زارى مى‏کنى‏
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست
‏ ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست‏
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات‏
برد و مات ما ز تست اى خوش صفات‏
ما که باشیم اى تو ما را جان جان
‏تا که ما باشیم با تو در میان‏
ما عدمهاییم و هستیهاى ما
تو وجود مطلقى فانى نما
ما همه شیران ولى شیر علم
‏حمله‏شان از باد باشد دم‏به‏دم‏
حمله شان پیدا و ناپیداست باد
آن که ناپیداست هرگز کم مباد
باد ما و بود ما از داد تست‏
هستى ما جمله از ایجاد تست‏»
(مخفی نماند که معنای ایجاد در فلسفه و عرفان و تصوف، معنای خلقت و آفرینش واقعی نیست، بلکه در نظر ایشان ایجاد و خلقت، به معنای ظهور ذات خدا به صورت اشیای مختلف و اجسام و حیوانات و انسانها و… میباشد. ر. ک. به مقالات مختلف سمات در توضیح نظریات فلسفی و عرفانی).
سوم: امام زمان شیعیان، و تنها امیدِ در پرده نهانِ حق جویان ـ که درود خدا بر او باد ـ برافرازنده بیرق توحید، و نابود کننده کفر و ضلال و شرک و خودخدابینی، و از بنیان کَنَنده تصوف و عرفان و بازی‏های ایشان با ظواهر ادیان است؛ ولی پیران تبریز و قونیه، مشید ارکان “وحدت وجود” و “خود خدابینی” و “جبر” و “تشبیه” و… بوده، همه چیز را عین ذات خدا می‏دانند، و هر بتی را خدا، و هر گونه بت‏پرستی را عین خداپرستی می‏شمارند. مولوی می‏گوید:
«منبسط بودیم یک جوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‏های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق»
و می‏گوید:
«کفر را حد است و اندازه بدان
شیخ و نور شیخ را نبود کران
پیش بی‏حد هر چه محدود است لاست
کل شی‏ء غیر وجه اللّه‏ فناست»
«چون قلم در دست غداری بود
بی‏گمان منصور بر داری بود
چون سفیهان راست این کار و کیا
لازم آمد یَقْتُلُونَ الأنبیاء»
و می‏گوید:
«آنان که طلب‏کار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید
وندر طلب گم نشده بهر چرایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمایید
در خانه نشینید مگردید به هر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و منزه ز فنایید
خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید
هر رمز که مولا بسراید به حقیقت
می‏دان که بدان رمز سزایید سزایید
شمس الحق تبریز چو سلطان جهان است
آن‏ها که طلب‏کار سخایید کجایید»
“شمس” هم انسان‏ها را “اجزای وجود خداوند” دانسته، می‏گوید:
«پس دعوت انبیا برای همین است که ای بیگانه به صورت تو جزو منی، از من چرا بی‏خبری؟ بیا ای جزو، از کل بی‏خبر مباش، و با من آشنا شو.»
چهارم: امام زمان شیعیان عجل اللّه‏ تعالی فرجه، احیاگر شریعت از یاد رفته، و بر پا دارنده معارف و سنت‏ها و احکام و تکالیف الهی است؛ ولی ملای بلخ و پیر قونیه، جبری مسلکی است بر باد دهنده ناموس دین و اساس تکلیف و حلال و حرام. او می‏گوید:
«دیباچه دفتر پنجم‏… چون رسیدی به مقصود آن حقیقت است، و جهت این گفته‏اند که لَو ظَهَرَتِ الحَقائِقُ بَطَلَتِ الشَّرائِعُ… چنان که گفته‏اند طَلَبُ الدَّلیلِ بَعْدَ الوُصُولِ إلی المَدْلُولِ قَبیحٌ … حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم عُتَقاءِ اللَّه‏ایم کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ، یا مثال شریعت همچو علم طب آموختن است و طریقت پرهیزکردن به موجب طب و داروها خوردن و حقیقت صحت یافتن ابدی و از آن هر دو فارغ شدن…
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح
شد طلب کاری علم اکنون قبیح
چون شدی بر بام‏های آسمان
سرد باشد جستجوی نردبان
جز برای یاری و تعلیم غیر
سرد باشد راه خیر از بعد خیر
پیش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه رسول»
«واصلان را نیست جز چشم و چراغ
از دلیل و راهشان باشد فراغ»
استاد او “شمس تبریزی”، در پاسخ شیخ اوحد الدین کرمانی که از او می‏خواهد در بغداد بماند، گوید:
«روزی گفت: چه باشد مگر با ما باشی؟ گفتم: به شرط آن که آشکارا بنشینی و شرب کنی پیش مریدان و من نخورم. گفت: تو چرا نخوری؟ گفتم: تا تو فاسقی باشی نیکبخت، و من فاسقی باشم بدبخت. گفت: نتوانم.»
آیا امام زمان عجل اللّه‏ تعالی فرجه هرگز به کسی چنین دستوری می‏دهند؟ آیا یکی از ائمه معصومین علیهم ‏السلام به کسی چنین فرمانی داده‏اند؟ این چگونه امام زمانی است و چگونه می‏توان او را حافظ شرع دانست؟ همو که نماز، روزه و عبادات در نظرش بدین گونه است:
«در عبادات نیز به عادت و شیوه اعتنائی قائل نیست، بلکه به نیّات نظر دارد: “تفکر ساعه خیر من عباده ستین سنه” مراد از آن تفکر، حضور درویش صادق است، که در آن عبادت هیچ ریایی نباشد، لاجرم آن به باشد از عبادت ظاهر بی‏حضور، نماز را قضا هست، حضور را قضا نیست.»
«عمل محمّد صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله استغراق بودی در خود که عمل، عمل دل است. خدمت، خدمت دل است و آن استغراق است در معبود خود، امّا چون دانست که هر کس را به آن عمل حقیقی راه نباشد و کم کسی را استغراق مسلم شود، ایشان را این پنج نماز و روزه و مناسک فرمود تا محروم نباشند و اگر آن دگران ممتاز باشند و خلاصی یابند و باشد که به آن استغراق نیز راه به وی برند، اگر نه گرسنگی کجا و بندگی خدا کجا و این ظواهر تکلفات ذکر از کجا و عبادت از کجا.»
«از آخرین سطور نسخه شماره ۲۱۵۵ مضبوط در موزه قونیه برمی‏آید که شمس گاهی در ادای نماز قصور می‏کرده است، حاصل سخن آن است که شمس اضداد را در وجود خود جمع کرده و خود را از قیود رها ساخته بود. وی عارف موحدی بود که پذیرفتن هر نوع قید را دلیل نقصان می‏دانست.»
و کار نفی ادیان و شرایع، و اباحیگری را تا به آنجا رساندهاند که:
«مولانا سراج الدّین قونیوی صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوی خوش نبوده. پیش وی تقریر کردند که مولانا گفته است که: “من با هفتاد و سه مذهب یکیام.” چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمت کند. یکی را از نزدیکان خود، که دانشمندی بزرگ بود، بفرستاد که: “بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفتهای؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسیار بده و برنجان!” آن کس بیامد و بر ملا سؤال کرد که: “شما چنین گفتهاید که: من با هفتاد و سه مذهب یکیام؟” گفت: “گفتهام.” آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: “با این نیز که تو میگویی هم یکیام.” آن کس خجل شد و بازگشت. شیخ رکن الدّین علاء الدّوله گفته است که: “مرا این سخن از وی خوش آمده است.”
و کار شاهد بازی و هوسرانی و تعشق را به آنجا رساندهاند که:
«روزی در مجلس وی حکایت شیخ اوحد الدّین کرمانی رحمه اللّه تعالی میکردند که: “مردی شاهد باز بود، اما پاکباز بود و کاری ناشایست نمیکرد.” فرمود: “کاشکی کردی و گذشتی”.»
«شیخ صلاح الدّین فریدون القونیوی، المعروف بزرکوب، رحمه اللّه تعالی وی در بدایت حال مرید سید برهان الدّین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از حوالی زرکوبان میگذشت از آواز ضرب ایشان حالی در وی ظاهر شد و به چرخ درآمد. شیخ صلاح الدّین به الهام از دکّان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد. خدمت مولانا وی را برگرفت و نوازش بسیار کرد. ازوقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت مولانا در سماع بود و این غزل فرمود:
یگی گنجی پدید آمد در این دکّان زرکوبی
زهیصورت زهی معنی! زهی خوبی زهی خوبی!
شیخ صلاح الدّین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دوکون آزاد شد و در صحبت مولانا روانه شد. خدمت مولانا همان عشق بازی که با شیخ شمس الدّین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت.»
«روزی خدمت مولانا وی را گفت: «به دمشق رو به طلب مولانا شمس الدّین و چندی سیم و زر با خود ببر و در کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش را طرف روم بگردان! چون به دمشق رسی، در صالحیه خانی است مشهور، یکسر به آنجا رو که وی را آنجا یابی که با فرنگی پسری صاحب جمال شطرنج میبازد.»
و کار ارتکاب بدعت و خلاف شرع را تا به آنجا رساندهاند که:
«مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او [شمس الدّین] را برگرفتند و به مدرسه بردند… و مدت سه ماه در خلوتی لیلاً و نهاراً به صوم وصال [این روزه در شرع مطهر حرام و بدعت است] نشستند که اصلاً بیرون نیامدند و کسی را زَهره نبود که در خلوت ایشان درآید. روزی خدمت مولانا شمس الدّین از مولانا شاهدی التماس کرد. مولانا حرم [همسر!] خود را دست گرفته در میان آورد. فرمود که: “او خواهر جانی من است. نازنین پسری میخواهم.” فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که: “وی فرزند من است. حالیا اگر قدری شراب دست میداد ذوقی میکردیم.” مولانا بیرون آمد و سبویی از محلّه جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الدّین فرمود که: “من قوت مطاوعت و سِعَت مشرب مولانا را امتحان میکردم از هرچه گویند زیادت است”.»
(البته غرض بسیاری از عارفان و صوفیان از نقل این داستانها این است که هر گاه از مریدان، حتی ناموس و زن و فرزندشان را خواستند تسلیم شده، به پیران راه اقتدا نمایند، و هیچ چیز خود را از ایشان دریغ ندارند و با کمال میل تسلیم امیال ایشان باشند).
شگفت اینکه ملای رومی کتاب خود را که مشحون از سخنان رکیک و خرافات و مدح ظالمان و کافران و عقاید باطله و… است با کمال جسارت و وقاحت همسنگ با کتاب هدایت الهی قرآن میداند و در باره کتاب خود میگوید:
«دیباچه دفتر اول‏: هذا کِتابُ الْمَثنَوی‏، وَ هُوَ أُصولُ أُصولِ أُصولِ الْدّین، فی کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین، وَ هُوَ فِقْهُ اللَّهِ الاکْبَر، وَ شَرْعُ اللَّهِ الازْهَر، وَ بُرهانُ اللَّهِ الاظْهَر، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیها مِصْباح‏… کَما قالَ تَعالی‏ یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً، وَ انَّهُ شِفاءُ الصُدورِ وَ جَلاءُ الْأَحْزانِ، وَ کَشَّافُ القُرآن، وَ سَعهُ الأَرزاقِ، وَ تَطْییبُ الأَخْلاقِ، بِأَیْدِی سَفَرَهٍ کِرامٍ بَرَرَهٍ یَمْنَعونَ بِأَنْ لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ، لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، وَ اللَّهُ یَرْصُدهُ وَ یَرقبُهُ وَ هُوَ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ، وَ لَهُ أَلقابٌ أُخَرُ لَقَّبَهُ اللَّه تَعالی‏، وَ اقْتَصَرْنا عَلی‏ هذا الْقَلیلِ وَ الْقَلیلُ یَدُلُّ عَلَی الْکَثیر.»
پنجم: امام زمان شیعیان روحی فداه، تالی کتاب الله، و قرین قرآن و دعا و ذکر خداوند است ؛ ولی شوریده قونیه، دلداده سماع و آواز و موسیقی خانقاه، و شوریده رقص و پای‏کوبی و عشق و هوس.
آنان که هنوز در اثر فریبندگی اشعار و تبلیغات سوء اهل عرفان آن‏قدر از نصوص مکتب وحی و روش انبیا و امامان هدی علیهم‏ السلام دور نیفتاده‏اند که مجلس شعر و سماع و رقص و موسیقی و اختلاط زن و مرد را بر مجلس زهد و تقوی و عقل و عدل و قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه ترجیح دهند، بدانند که:
«[مولوی] در عقاید و افکار و تعلیمات خود به سه عنصر علم‏ الجمال تکیه کرده بود: عشق، موسیقی، سماع. و در تمام آثار خود از موسیقی به عنوان یک “هنر متعالی” یاد می‌‏کند. او هم معتقد بود که: آن‌جا که سخن‏باز می‌‏ماند، موسیقی آغاز می‌‏شود. زبان موسیقی زبان جهانی است و زبان عاشقان است.»
«به روایت “افلاکی” در “مناقب العارفین” علاقه‏ی مولوی به نی و رباب  قونیه را از نوای موسیقی پر کرده بود. حتی در حال وضو گرفتن نیز بانگ رباب گوش درویشان را نوازش می‌‏کرد و به نظر آنان دیگر بدعت به صورت سنّت درآمده بود.»
البته ایشان معتقدند که بدعت‌های ایشان، مساوی با فرمایشات انبیا علیهم السلام است و می‌گویند:
«بدعت اولیای حق، به مثابت سنّت انبیای کرام است!»
سلطان ولد (فرزند مولوی) با اشاره به حالت پدر بعد از فراق شمس می‏گوید:
«شیخ مفتی ز عشق شاعر شد
گشت خمار اگر چه زاهد بد
یک نفس بی‌سماع و رقص نبود
روز و شب لحظه‏ای نمی‏آسود
خلق از روی وی، ز شرع و دین گشتند
همگان عشق را رهین گشتند
حافظان جمله شعر خوان شده‌اند
به سوی مطربان دوان شده‌اند
ورد ایشان شده است بیت و غزل
غیر این نیستشان صلاه و عمل
عاشقی شد طریق و مذهبشان
غیر عشق است پیششان هذیان
کفر و اسلام نیست در رهشان
شمس تبریز شد شهنشهشان
گفتـــه منـکر ز غـایت انــکار
نیسـت بر وفـق شـرع و دیـن ایـن کار»
و “مولوی” می‌‏گوید:
«پس غذای عاشقان آمد سماع
که در او باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بلـکه صـورت گـیرد از بانـگ و صفیر»
شمس تبریزی می‌‏گوید:
«این تجلّی و رؤیت خدا، مردان خدا را در سماع بیش‌تر باشد… سماعی است که فریضه است و آن سماع اهل حال است، که آن فرض عین است، چنان‌که پنج نماز و روزه رمضان! و چنان‌که آب و نان خوردن به وقت ضرورت، فرض عین است اصحاب حال را!»
مولوی دوستان، بد نیست لااقل در مورد جلسات مختلط زنانه و مردانه، و گروه ارکستر وی بدانند. کتب مناقب و آثار متفقند که:
«مولانا بعد از این خلوت (خلوت با شمس) روش خویش را بدل ساخت، و به جای اقامه نماز و مجلس وعظ، به سماع  نشست و چرخیدن و رقص! بنیاد کرد، و به جای قیل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمه جان‏سوز نی و ترانه رباب نهاد.»
«مولوی پس از برخورد با شمس، موسیقی و دوستی سماع را تا بدان حد گسترش می‌‏دهد که حتی به طور هفتگی، مجلسی ویژه سماع بانوان، همراه با گل افشانی و رقص و پای‏کوبی زنان در قونیه بر پا می‌‏دارد… تا جایی که حتی در مواردی چون سرگرم رباب و موسیقی می‌‏شده نمازش را وا می‌گذاشته است، و با وجود تذکار به وی، موسیقی را رها نمی‏کرده، بلکه نماز را ترک می‌‏گفته است!»
«علاوه بر زنان طبقات مرفه، بین زنان طبقات پایین و اصناف نیز مولوی علاقه‌‏مندانی داشت که به خاطر او مجالس ترتیب می‌‏دادند و دعوتش می‌‏کردند. وقتی مولوی در مجالس آنان حاضر می‌‏شد، گلبارانش می‌‏کردند و همراه او به سماع برمی‌‏خاستند! شب‏های جمعه زنان قونیه در منزل امین‏الدین میکائیل که نایب خاص سلطان بود، گرد می‌‏آمدند و سماع می‌‏کردند.»
«روزی علم‌ ‏الدین قیصر، سماع بزرگ داشت و مولانا در آن سماع هر چه پوشیده بود به قوّالان (خوانندگان) بخشیده و همچنین عریان رقص می‌‏کرد! علم‌‏الدین لباس سر تا پایی که مناسب او بود آورد و به مولوی پوشانید و بیرون آمدند. در راه آواز “رباب” از خانه ارمنیان شنید؛ به چرخ آمد و ذوق‏ها کرد تا صباح دیگر بر سر آن راه، در نعره و صیاح بود؛ باز هر چه پوشیده بود به مردمان شراب‏خانه بخشید و برفت!»
واقعا درشگفتیم که آیا تفاوت رقص و آواز و غنا و شراب‏خواری و شاهدبازی و پرده‏دری این صوفیان، ـ به پیروی از کاخ‏نشینان اموی و عباسی که الگوها و امامان ایشان بودند ـ، با مجالس سایر مطربان و آوازخوانان و دلدادگان رقص و سماع و برهنگی ـ که نمونه مجالس و فیلم‏های آن‏ها، آب و نان و غذای روح!! بی‏خردان شده است ـ در چیست؟! آیا جز این است که اینان ـ بر خلاف اهل عرفان ـ برای اغفال بندگان خدا، و پرده‏پوشی بر هوس‏رانی‏های خود، از واژه‏ها و عناوین مقدس دینی سوء استفاده نکرده، بی‏پرده ماهیت خود را نشان می‏دهند، و با رندی و زیرکی تمام، فسق و فجور خود را در لباس دین و شریعت ارائه نداده، با دین و دیانت و معنویت انسان‏ها بازی نمی‏کنند، و در پرده فروش کالای دین و معنویت تکدی و گدایی نمی‏کنند؟! چنانکه درباره کانون فرهنگ و هنر “شمس تبریزی” نوشته‏اند:
«شمس … پاره‏ای اوقات در آستانه درگاه می‏نشست و تا از مریدان نیازی (وجه نقد یا غیر نقد) نمی‏ستاد، آن‏ها را به محضر مولانا اجازه ورود نمی‏داد!»
ششم : امام زمان شیعیان عجل اللّه‏ تعالی فرجه الشریف، بانی بنای ایمان، و دشمن شرک و کفر و طغیان، و منادی ندای: «ومن یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه»  بوده، و نابود کننده هفتاد و دو ملت و کیش است؛ ولی مولای صوفیان، عاشق کفر و ایمان و آشتی دهنده دین و الحاد بر اساس یکی دانستن حق و باطل، و خدا و شیطان، و ابراهیم و نمرود، و پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم و ابوسفیان، و یزید و امام شهید عاشورائیان و… است. مولوی می‏سراید:
«چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد      موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون به بی‏رنگی رسی کان داشتی      موسی و فرعون دارند آشتی»
هفتم : امام زمان شیعیان روحی فداه، هلاک کننده مدعیان امامت و ولایت در مقابل حجت‏های الهی از خاندان معصوم پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم و نسل پاک علی و فاطمه سلام اللّه‏ علیهما است؛ ولی پیر قونیه، امام‏سازِ ولی‏پردازِ ـ خواه از نسل علی، و خواه از نسل عمر! ـ است، و با این امام‏سازی در مقابله با خاندان عصمت و سنتِ سعادت‏آفرین خداوند حکیم، مشیدِ ارکانِ مسلکِ بنیان‏گذاران بدبختی و فلاکت بشر تا ظهور مقدس امام شیعیان و بنیان‏کن اساس تصوف و عرفان و رقص و سماع و موسیقی صوفیان و عارفان است.
مرگ شمس
«شبی خدمت شیخ شمس الدّین با خدمت مولانا در خلوتی نشسته بودند. شخصی از بیرون در شیخ را اشارت کرد تا بیرون آید. فی الحال برخاست و با مولانا گفت: “به کشتنم میخوانند.” بعد از توقف بسیار، خدمت مولانا فرمود: “أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأمْرُ، تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ.” هفت کس دست یکی کرده بودند و در کمین ایستاده، کاردی راندند. شیخ نعرهای زد، چنانکه آن جماعت بیهوش بیفتادند. و یکی از آنها علاء الدّین محمد بود، فرزند مولانا، که به داغ “إنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ”  اتّسام داشت و چون آن جماعت به هوش بازآمدند، غیر از چند قطره خون هیچ ندیدند. از آن روز باز تا این غایت نشانی از آن سلطان معنی پیدا نیست. وَکانَ ذلِکَ فی شُهوُرِ سنه خمس واربعین و ستّمائه…
و بعضی گفتهاند که شیخ شمس الدّین در جنب مولانا بهاءالدّین ولد مدفون است و بعضی گفتهاند که آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهی انداخته بودند. شبی سلطان ولد در خواب دید که شیخ شمس الدّین اشارت کرد که: «در فلان چاه خفتهام.» نیمشب یاران محرم را جمع کرد و در مدرسه مولانا پهلوی بانی مدرسه، امیر بدرالدّین دفع کردند. واللّه تعالی اعلم.»
جای تذکر است: شواهدی که آوردیم جز تحقیق و بررسی یک ادعای ناروا در وسع و حوصله یک مقاله بیشتر نیست، ولی آنان که بر اساس براهین قطعی و روشن، مکتب تشیع را تنها مکتب آسمانی زنده و مصون از تحریف و بدور از آمیخته شدن با هواهای داستان سرایان یافته‏اند، ـ چنانکه معارضان و مخالفان این مکتب سراسر نور و برهان نیز بر این نکته به خوبی واقفند و از هر نوع مقابله و رویارویی مستقیم خود با این مکتب جز خاطره‏های تلخ شکست و رسوایی را به ارث نبرده‏اند ـ به خوبی می‏دانند که پرداختن به این گونه افسانه‏ها و نقد و اشکال آن‏ها جز تضییع وقت و اقامه دلیل بر روشنایی خورشید در مقابل تیرگی دل شب چیز دیگری نیست.
به هر حال بدیهی است که هرگز نمی‏توان گفتار کسی را به صرف ادعای خودش پذیرفت، و گر نه دروغ‏گو بسیار است، و مدعی به ناحق فراوان، چنانکه می‏بینیم جاه‏طلبان پیوسته در راه معارضه با اولیای حقیقی خداوند متعال، ادعاهای بس بزرگ داشته‏اند، و دروغ‏های آشکار و لاف‏های فراوان بافته‏اند، خصوصاً اینکه هر کس با اصول و مبانی ضروری ادیان مختصر آشنایی داشته باشد، با تحقیق و مطالعه احوال مشایخ تصوف و عرفان آشکارا می‏یابد که اعتقادات و باورها و سلوک‏های ایشان، آن‏چنان از عقل و برهان و تعالیم مکتب وحی به دور است، که هرگز ممکن نیست آنان را با کمترین عالمان مکتب سراسر نور اهل ‏بیت علیهم‏ السلام اشتباه گرفت، تا چه رسد به اینکه کسی ایشان را از اولیای خداوند دانسته، یا ـ پناه بر خدا ـ امام زمان شیعیان محسوب دارد!

همچنین مشاهده کنید

توحید یا وحدت وجود

مبحث وحدت وجود که از سوی فلاسفه و عرفا مطرح شده و از محوری ترین ...