تصوف و جاهلیت

جاهلیت به عنوان یک مفهومِ دارای اوصاف خاص، یک پدیده اجتماعی است و مربوط به زمان و مکان خاصی نیست. امروزه در عصر«تحولگرائی» وقتی واژه جاهلیت را به کار میبریم آنچه در بادی امر به ذهن میرسد جاهلیت به معنای قبل از اسلام است، چرا که جاهلیت در اصل به فترت و فاصله زمانی قبل از اسلام اطلاق میشود که در آن برهه، پرستش خدایان متنوع، دوئیت در عقیده، و انواع و اقسام شرک و ظلم و خودبینی برقرار، و فساد اخلاقی غالب بر زندگی و جامعه بشری بوده است.
اما این فترت با ظهور فجر الهی و طلوع آفتاب اسلام و انتشار نور آن در عالم رو به افول گذاشت به طوری که راه برای همگان روشن و هموار بود. به نص قرآن کریم مردمان گروه گروه به دین الهی گرویدند (سوره نصر) تا در نتیجه اسلام به حکومتی برتر تبدیل شد.
براساس دادههای تاریخی زندگی مسلمانان مؤمن و مخلص در عصر رسالت به طوری موفقیت آمیز بود که مثالی قابل ذکر، سابق برآن پیدا نمیشود.
زندگی مسلمانان در آن دوران هماره بر اساس قوانین الهی ـ اسلامی بود تا این که در آخرین حج رسول اعظم الهی صلی الله علیه و آله از جانب خدای سبحان وحی نازل شد که دین کامل گشته است. بدیهی است چیزی که کامل شده باشد به صورت عادی و طبیعی امر زائدی را قبول نمیکند. دین، کامل و نعمت خدادادی به صورت تام عرضه شده بود «امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم! ».
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، ارثیهای گرانسنگ در میان مسلمانان باقی گذارد تا بر روش او باقی بمانند و نصیحت فرمود تا بدان تمسک کنند و از آن دوری نکنند و چیزی برآن نیفزوده و از مخالفت با آن دوری گزینند و در نهایت التزام علمی و عملی به کتاب خدا و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام داشته باشند. «کسی که عملی را انجام دهد که در آن دستوری از ما نرسیده باشد مردود است! من عمل عملا لیس علیه أمرنا فهو ردّ».
نحوه واگذاری این دو امانت (کتاب و عترت علیهم السلام) روش و سیره منحصر به فردی میطلبید که دستان قوی پاک و امینی این ودایع الهیه را حفظ و حراست کند و قبل ازآن، نیاز به اندیشهای سالم و آیندهنگری را لازم داشت تا با صداقت و اخلاص، این راه روشن به خوبی طی شود. ولی تا چه اندازه این مسأله به تحقق و وقوع پیوست؟
مطالعه اجمالی تاریخ این حقیقت را واضح میسازد که وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله تا پانزده قرن بعدهم به اجماع و اتفاق مسلمین نرسید!!
در نخستین فصل کتاب اسلام بعد از رحلت خاتم انبیا صلی الله علیه و آله، افتادن مسلمانان در گرداب حوادث سخت جاهلیت به تصویر کشیده شده است. کلههای سست پیامهای راز آلودِ ابلیس را در طی مدت کوتاهی در سلسله واقعیات قرار دادند و در یک فضای پیچیده سیاسی دگرگون یافته، ترویج و رشد یافت.
در صفحه آغازین فصل اول کتاب اسلام بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مجمعی تحت عنوان«سقیفه» با اعتقاد عنودانه، به ظاهر برای بررسی اوضاع، پرده نمایشی را بازی، و با آن نمایش و بازی، روح لطیف اسلام، چنان افسردگی شدید و دلهرهآوری را متحمل شد تا اوج یک تراژدی در تاریخ به تدوین درآید.
برای وصول به چنین مقصودی، راهی نبود جز آن که بایستی از قدرت و نفوذ شیطانی استفاده کنند.
قسمتی ازاین پرده نمایش را اندیشمند بزرگ، «محمد رضا مظفر» در کتاب تحقیقی و تحلیلی خود، موسوم به «السقیفه» به زیبایی تبیین و در بوته نقد قرار داده است.
هم چنان کتاب اسلام بعد از نبی اسلام صلی الله علیه و آله ورق میخورد و انتظار بر آن بود روشنی و فائدهای تازه رقم بخورد ولی دفتر خاطرات بیپایان جدال «حق و باطل» به چابکی تورق شده و داشت به اتمام میرسید که صفحه جدیدی برای خاطره پایانی باز و به دنبالش صفحات دیگرش یک به یک تاریک و تاریکتر می شد.
اتفاقا، قرآن با توجه به ذات آلوده بازیگران عرصه سیاست و تئوریسین ها و برنامهنویسان آن عصر ـ که اسلاف آنان دین را وسیله رسیدن به هوا و هوس دنیوی، و کتابهای مقدس الهی را تبدیل به داستانهای بیمحتوایی کرده بودند ـ پیش بینی کرده بود که مسلمانان بعد از رحلت حضرت، چندان به تعهدات خویش پایبند نخواهند بود: «محمد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگرى نیز بودند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمى‏گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند و خداوند به زودى شاکران (و استقامت ‏کنندگان) را پاداش خواهد داد! »
هم چنین براساس روایات و اخبار متعدد به این نتیجه میرسیم که اکثریت مسلمانان به غیر از اندک شماری، به ارتداد از ولایت الهیه مورد نظرِ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روی آوردند. امام صادق علیه السلام می فرماید: بعد از رحلت نبی صلی الله علیه و آله مردم مرتد شدند ـ ارتداد از ولایت ـ مگر سه نفر، سلمان، مقداد و ابوذر غفاری. هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و آله به رفیق اعلی پیوستند چهل نفر پیش علی بن ابی طالب علیهما السلام رسیده و گفتند: ما اطاعت شخص دیگری را بعد از تو ابداً قبول نمیکنیم.
فرمود: چرا؟
گفتند: ما درباره تو، خودمان از رسول الله صلی الله علیه و آله در روز غدیر شنیدیم.
فرمود: آیا شما کاری انجام میدهید؟
گفتند: آری.
فرمود: فردا پیش من بیایید در حالی که سرهایتان را تراشیده باشید.
امام صادق علیه السلام میفرماید: فردای آن روز فقط این سه نفر آمدند حتی عمار یاسر بعد از ظهرآن روز ـ با تاخیر ـ آمد. حضرت دست بر سینه او زد و فرمود: چرا از خواب غفلت بیدار نمیشوی؟ برگردید که من احتیاجی به شما ندارم، شما تا این اندازه حاضر نشدید از فرمان من اطاعت کرده و سرهایتان را بتراشید، چگونه میتوانید در جنگ باکوههای آهنی از من اطاعت کنید برگردید که من به شما احتیاجی ندارم!‏».
مردمان بیرون آمده از قعر ظلمات و تاریکیهای جاهلی در حال بازگشت و بلعیده شدن به درون سیاهچاله جهل بودند و اگر نبود وجود مبارک امام امیر المومنین علیه السلام و خطب فاطمی علیها السلام، اتفاقات آینده به صورت تاریکتری رخ مینمود. تلاش حضرت امیر مومنان علیه السلام بر آن بود تا با وحدت کلمه در میان امت اسلامی از ایجاد تفرقه و دو دستگی جلوگیری کند تا آنها به جاهلیت اولی برنگردند اما تاریخ کمی قبل و بعد از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله حکایت دیگری از رفتار آمیخته به تناقض برخی از صحابه مینماید. اولین صدای انقسام و تفرقه در اساس حاکمیت اسلامی پدید آمده بود. و صد البته پیشبینی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله داشت به وقوع میپیوست.
دنیا سابق بر آن از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بود: «به زودی امت من به هفتاد و سه فرقه منشعب خواهد شد که یک گروه از آن اهل نجات خواهند بود!».  داستان مبهمی نبود ایشان صلی الله علیه و آله به صراحت فرموده بود که نفاق و تفرقه در درون عالم اسلامی پیدا خواهد شد.
ولی سؤالی که میشود ـ در مجال دیگر ـ بدان پرداخت این است واقعا چه کسی و یا کسانی، و چه گروه و حزبی، اداره کننده این نفاق و تفرقه بود؟ و آیا این بازگشت به جاهلیت اولی هست یا نه؟ و به دیگر تعبیر، همان جاهلیت اولاست؟ و هزاران پرسش دیگر…؟
اعمال و رفتار و نحوه ارتباطات فکری، اجتماعی، فرهنگی، و اوضاع دگرگون یافته و ورود مفاهیم غیر دینی ما را به جاهلیتهای گوناگون دیگری راهنمایی میکند.
بعد از همه آن وقایع، جبهههای جدیدی با عوامل تازه برنامهریزی شده برای دگردیسی در افکار و اندیشههای مسلمین باز شد که زیربنای بسیاری از اتفاقات و حوادث تلخ برای آیندهای نامعلوم بود. از آن میان به دو عامل اساسی و زیربنائی برای دگرگونی اسلام به معنویتی غیر الهی اشاره میشود:
۱-    منع از کتابت و نوشتن حدیث
۲-    توسعه میدان برای تبلیغ راهبان و دانشمندان یهود و نصاری.
۳-
۱٫ منع از کتابت و نوشتن حدیث
براساس تاریخ قطعی و مسلم ، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله برای بعد از خودشان چندین ودیعه و امانت را در میان مسلمانان به جای گذاردند:
الف: قرآن فرقان، که تمام خواستهای الهی در آن بیان شده بود «ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و مایه هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است! وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَهً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِینَ».
ب: سنت، همان قول، فعل و تقریر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بود که الفاظ و معانی قرآنِ مبین را تفسیر، تبیین و تشریح میساخت. «ما این ذکر [قرآن‏] را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شاید اندیشه کنند! وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»  که چندین شاخصه دقیق دارد:
۱٫ اقتباس از وحی الهی،
۲٫ سالم از خطا و اشتباه،
۳٫ مصون از ضعف و سستی
۴٫ مطابق عقل سلیم.
و شاخصهای دیگر…
ج: اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، که در عصمت و حجیت قول آنها، حدیث متواتر ثقلین کفایت میکند.
پیرو این حقایق تحقق یافته، طبیعی بود که مسلمانان با حجتهای الهی همراه شده، صحیفه آسمانی، وحی خداوندی و حقایق گرانبهای حکمت ربانی را بدون التقاط و درهمآمیزی و تفسیر به رأی، از کارشناسان این کتاب طلب میکردند همچنان که خود پیامبر صلی الله علیه و آله به آن تأکید کرده بودند. اما آنچه اتفاق افتاد چیزی نبود که مورد نظر خدا و رسولش بود.
در اوضاع پیچیده و غیر عادی، بعد از حذف اهل بیت علیهم السلام، جدال به غیر احسن و نامیمونی با مقدمه و استنباطات غلط به نتیجهای فوق غلط! انجامید. با برنامهریزی هدف دار، کلام و بیانی را از زبان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله جعل کرده و با افسانه غیر قابل فهمی، بر علیه خود سنت نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به کار بردند. افسانه با یک خط درشت برای تجزیه و جداسازی در اضلاع اسلام به نگارش درآمد که: «پیامبر نه تنها برای کتابت و نوشتن حدیث اذن ندادند ، بلکه اگر چنان چه احادیثی هم نوشته شده باشد به دستور خود ایشان بایستی از بین برده شوند!!». راستی، اگر این گفته درست و مستند باشد چرا شامل خود این حدیث نشود؟
تاریخ هرگز از یادش نرفته است که خلیفه ثانی امثال «ابوذر صحابی صدیق»، «عبدالله بن مسعود» و«ابی درداء» را از دور و نزدیک جمع کرد و به آنان گفت: «این احادیث چیست که از محمد صلی الله علیه و آله پخش و نشر میکنید».  و تاریخ حدیث، روایتهای دیگری از دومی نقل میکند که پس از دریافت گزارش از کتابها و نوشتههای مردم، به ایراد سخنرانی میپردازد و میگوید: در نزد شما نوشتههایی وجود دارد که بایستی همه آنها را ارسال کنید و کسی چیزی در دستش نماند تا من همه آنها را ببینم و در باره آن نظر بدهم. مردمی که نوشتههای حدیثی از پیامبر نزدشان بود با این گمان که نگاه خواهد کرد و اختلاف حدیثی را رفع و دوباره باز خواهد گرداند، نوشتهها و کتیبهها را فرستادند و او بدون فوت وقت همه آنها را سوزاند و گفت: اکاذیبی هستند مثل اکاذیب اهل کتاب!!».  از شخصی که خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله را از کتابت کلامش جلوگیری میکند انتظاری بیش از این، خلاف عقل بدیهی است. و مضحکتر از این، مردمانی فلجعقل، که خودشان را پیرو دینی میدانستند که از درک اصول اولیه این دین عاجز بودند.
با درک این موقعیت زمانی و مکانی، اعتقادات قبل از بعثت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله، که کهنه و فرسوده شده بودند از نو زنده شدند، مسلمانان تازه از قید خرافات و اوهام رسته، در سکوت مرگبار، به گذشته خوار و ذلت بار جاهلی بازگشتند و این بهترین فرصتی بود که از طرف احبار یهود و راهبان نصاری غنیمت دانسته شد و به دنبال آن کمترین چیزی که به ارمغان آوردند احادیثی بود که به «اسرائیلیات» مشهور و معروفند.
و طنز قضیه، اینکه، بعد از چهارده قرن با استشهاد به برخی از آن اسرائیلیات، ارسطوی یونانی که تاریخ زندگی و افکار او به طور دقیق، مضبوط است، امروز در کتابهایی مانند: «عرفان و برهان و قرآن از هم جدایی ندارند!» چنان تا حد نبوت پیش رانده شده است، گوئیا پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، به خمِ کوچهای از کوچههای درک فکری ارسطو و… هم نرسیده، که او فقط پیامرسان است و از خود فکری مستقل برای استدلال ندارد و ارسطو و هم نوعانش با استقلال تام، سازندگان و پرورشدهندگان تفکر و تعقل انسانی هستند.
برگردیم به موضوع… با منع کتابت حدیث ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله انگار، دوران رسالت برای همیشه تاریخ به پایان رسیده و این قاعده و اصل مسلم «حلال‏ محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرامش همیشه تا روز قیامت حرام، غیر حکم او حکمى نیست و جز او پیغمبرى نیاید؛ و على علیه السلام فرمود: هیچ کس بدعتى ننهاد جز آن که به سبب آن سنتى را ترک کرد! »  دورانش به سرآمده است. با این وصف، اگر یهود و نصاری دست به دست هم میدادند که اسلام و مسلمانان را از هستی ساقط کنند به این راحتی نمیتوانستند و این کار را جریان سازندگان اسطوره «منع حدیث» برای آنها به صورت ایدهآلی انجام دادند.
در این میان تاخت و تاز عارفان و صوفیان از این فرصت به دست آمده مثال زدنی و بسیار شگفتآور است.
در ابتدا، نرم و آهسته به سوی ساحت اسلام، قدم نهادند و رشد یافته و بالاخره بی زحمت و آزار به بلوغ رسیدند و تردستانه، بازار مکارهای در میدان عدم حضور کلام نبوی صلی الله علیه و آله فراهم، و برای هر شخص و گروهی نسخهای طبیبانه! پیچیدند.
باخدا و بیخدا، همهخدا و هیچخدا، جبر، تفویض، تحریف رسالت و تعمیم ولایت… و برای هر کدام از موضوعات اگر لازم بود حدیث و روایتی را اسطورهوار و خیالی، از زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جعل و وضع میکردند. و بالاخره لباس لفظ و مفاهیم الهیه را، از قامت رسای اسلام خارج و پاره پاره ساخته، و پارچههای بافته شده در کارگاه تولید تناقض و تضاد یونان و غیره… را با نخهای تابیده شده در ناکجا آباد، بر تن اسلام وصله زدند.
دردا و فسوسا! بعد از چهارده قرن، هم چنان احادیث جعلی و موضوعه، حکومتشان بر ادبیات دینی ـ در همه مسائل دینی و ساحتهای الهی- بیشتر از احادیث و روایات حقّه است، به طوری که اگر عالمی به روایت و حدیثی مسند استشهاد کند با انگشت اتهام «اخباری گری!» و استفاده از منقولات، کلام کاملا علمیاش به هیچ انگاشته خواهد شد.
و اینک، چگونه است که سخنان و اخبار امثال سقراط، افلاطون، ارسطو، و… همیشه تازه و جاوید انگاشته میشود و بعد از قرنها فلسفه و عرفان تعلیمی آنها همچنان برقرار و عمرهای هزار ساله تلف و در آخر هم معلوم شود که هیچ، معلوم نشد؟

۲٫ توسعه میدان برای تبلیغ راهبان و دانشمندان یهود و نصاری
اسلام و مسلمانان از تحقق افسانه «منع کتابت حدیث»، خسارت جبرانناپذیری دیدند، بحرانی عظیم در افکار، اندیشه، اعتقاد، رفتار و کردار، اخلاق و التقاط دینی، انحراف در اصول و پایههای انسانی ـ اسلامی پدیدآمد. احبار و کاهنان یهود و راهبان مسیحی از این فرجه و فراغ، نهایت سوءاستفاده را نمودند و زمینه ظهور بدعتهای ناهمگونِ برهمزن و تجزیهطلب را در محتوای دین اسلام فراهم آوردند.
آیت الله سبحانی از شهرستانی نویسنده کتاب «الملل و النحل» نقل میکند: «عده بسیاری از یهودیانی که به ظاهر اسلام آورده بودند، احادیث فراوان و متعددی در مسائل تجسیم و تشبیه که در تورات تحریف شده آمده بود را جعل و وضع کردند.»
در ادامه میافزاید: «از بیان «مقدسی» استفاده میشود که عقاید انحرافی و التقاطی در عرب جاهلی نیز بوده است. «مقدسی» در کتابش «البدء و التاریخ» هنگام بحث از شرایع جاهلیت مینویسد: «در جاهلیت از هر ملت و دینی رائج بود: در میان قریش، زنادقه، معطله، مزدکیه، مجوسیه در بنی تمیم، و یهودی و نصرانی در منطقه غسان، و شرک و بت پرستی در سائر مناطق.»
کوثری میگوید: «عدهای از احبار یهود و رهبان نصاری و موبدان مجوسی در عهد و دوران حکومت خلفا به ظاهر دعوی اسلام کردند و به دنبال آن اساطیر و افسانههای موهوم را انتشار دادند.»
محمد عبده اظهار میدارد: «زنادقه لباس اسلام را با غش، کینه، حیله و نفاق بر تن کردند و تنها قصدشان افساد در دین و اختلاف و افتراق مسلمانان بود.»
حماد بن زید میگوید: «زنادقه چهارده هزار حدیث جعل و وضع نمودند».
البته این عدد بر حسب علم به دروغ و کذب زنادقه به حماد رسیده بود و گرنه محدثان میگویند هر زندیقی به این تعداد جعل حدیث کرده است تا بدانجا که وقتی «ابن ابی العوجا» را بازداشت کردند تا گردنش را بزنند، گفت چهارده هزار حدیث جعل کردهام که در آنها حلال را حرام و حرام را حلال کردهام».
و البته این فاجعه، مربوط به سنت مکتب سقیفه است، نه مکتب اهل بیت علیهم السلام که با تحمل مشقتهای بسیار، سنت اسلام را برای پیروانشان از خیانات ایشان زدودند.
یکی از افرادی که بزرگترین خسارتها را به اعتقادات و معارف مسلمانان زدند، «تمیم بن أوس داری» است. از کارهای تخریبی او نقل قصه و داستان بین مسلمانان بود. از سیاست حاکم تقاضا کرد که به طور ایستاده قصه بگوید. از عجایب خندهدار این است، خلیفهای که نقل احادیث نبوی صلی الله علیه و آله را به شدت منع کرده بود و ناقلان حدیث را تهدید و توبیخ، و حدیثهای نوشته شدهای که به دستش رسیده بود را سوزاند، به تمیم داری نصرانی ـ مأمور دیر و کنیسه ـ اجازه میدهد تا قصص و افسانه و اساطیر را نقل و ترویج کند و شنیده نشده است کسی در مقابل «تمیم داری» زبان به اعتراض گشوده باشد!» برای مطالعه بیشتر به کتاب تحقیقی محقق معاصرآیت الله سبحانی «بحوث فی الملل و النحل» جلد ۱ تا صفحه ۱۰۴ مراجعه شود.
اگر تنها به همین دو عامل تخریبی اکتفا کنیم در یک نتیجهگیری کلی میتوان دریافت چه زمینههایی برای رشد قارچگونه فرقه و آیینها فراهم آمد. در این نوشتار، یک فرقه و آیین و جریان التقاطی محض جهان وطنی، هر دینی =  بی دینی، همه چیز خدایی = بیخدایی ، بازخوانی میگردد.

تصوف = عرفان
لفظ و معنای تصوف و صوفیه که مساوق عرفان و عارف است، مسلک و روشی فکری! عقیدتی و سلوکی است که به لحاظ طبیعت و ماهیتش چندان واضح و متمایز نیست که محقق متتبع در تاریخِ فکر و اندیشه بتواند به راحتی به زوایای آن پی ببرد.
سهروردی میگوید: «اقوال مشایخ در معنای تصوف، افزون آید بر هزار قول، که نوشتن آن دشوار باشد».
گذشته از تعریف، در سابقه این مشرب و آئین، گفتنی است تصوف در صدر اسلام در جامعه مسلمانی معروف و مطرح نبوده بلکه از پدیدههای شوم اجتماعی دخیل بر اسلام از امم و ملیتهای دیگری، مانند برهمنان هندو، رهبان مسیح، متنسکین یهودی و زهدفروشان بودائی، گنوسی، عرفان سرخ پوستی، و کمی این طرفتر و نزدیکِ تاریخ، عرفانهای به روز شده اصطلاحاً کاذب عصر تکنولوژی و… حال چه تفاوتی بین این عرفانهای به اصطلاح کاذب امروزی و عرفان = تصوف اسلامی شده دیروزی وجود دارد؟ بایداز مدعیان «عرفان = تصوف» و مأنوسان به شطحیات استمداد جست!

تصوف = عرفان؛ مکتب بشری مستقل از اسلام
در چند سطر قبل گفته آمد که محقق تاریخ با مسلکی رو به رو است که واضح و روشن نیست، اما متفکران در عرصه علم میتوانند تصوف را مکتب و آئینی، دارای موجودیت، شخصیت، هیأت مخصوص، سیستم و اصول و قواعد، تألیفات و کتب، و همینگونه رهبران، رجال، بزرگان، خادمان و پشتیبانان مالی، با تظاهر به «شعار ترک دنیا» تصور کنند، همچنان که مدعیان «عرفان = تصوف» این کار را خواستهاند انجام دهند.
نکته قابل تأمل این است همانگونه که اهل تفلسف، «عقل و تعقل» را به نفع فلسفه مصادره کردهاند، اهل تصوف و عرفان نیز کلمه «زهد و پارسائی» الهی را غارت نمودهاند و با همین غارت دوسویه، از جانب «فلسفه و عرفان » چوب حراج به دین توحیدی اسلام زدهاند.  لازم نیست راه درازی برویم، در داستان رو به رو شدن ابوعلی سینا و ابوسعید ابوالخیر، چنان که از زبان خودشان گفته آمده: آنچه را ابن سینا با فلسفه دریافته بود همان را ابوالخیر با کشف میبیند و بالعکس، در نتیجه تناسب و تساوی بین این دو جریان «عرفان» و «فلسفه» به طور کامل نمایان است (جبهه واحد).
سر آخر! شیخ اکبر«محی الدین عربی» باهوش و نابغه، جسور و گستاخ (م۶۳۸) برای تکمیل وحدت وجود، خوابی تاریخ دار و استاندارد با تمام لوازم و ملزومات برای مسلمانان در ناحیه دمشق دید که دهه آخر ماه محرم سال۶۲۷ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در حالی که کتاب «فصوص الحکم» را به دستش میداد او ـ ابن عربی ـ را مأمور به ابلاغ آن بدون زیاده و نقصان به مردم کرده است!!
لطیفه جالب اینکه از شارحان فصوص الحکم، این کتاب ارسالی از جانب پیامبرصلی الله علیه و اله «ما ینطق عن الهوی» را ناقص دانسته ـ و با تمثیلی ناقص این کتاب را به قرآن ـ بری از هر گونه نقص و زیاده ـ تشبیه و یک فص به نام فص فاطمیه علیها السلام به فصهای آن اضافه میکند به این دلیل که در قرآن از زنان نام برده شده و در این کتاب این فص اضافه شد تا نقصان کتاب رسول الهی! (فصوص الحکم) جبران شود. حال سؤال اینکه آیا رسول اعظم الهی صلی الله علیه و اله واقعا این قدر به دور و نا آشنا به قرآن بوده است که عارف مسلکی به او تذکر بدهد؟ و خوشا به حال ما و بنازم به این عارفان نکتهسنج که موی را از ماست میکشند! و چه باصفا هستند شارحان و حاشیهنگاران این کتاب مقدس! که با نیات صادقه و قلوب طاهره با ابراز چه احساساتی ، واقعا تصور فرمودهاند که برای برداشتن این کتاب باید طهارت ذاتی داشت و برای مقدمه طهارت ذات و درون، وضو هم باید گرفت و قبل از طلوع فجر صادق تعلیمش داد تا به عرفان کامل و همآغوشی با خدای ـ معاذ الله ـ رسید (لقا و فنا)!

اجمالی از تاریخ تصوف در اسلام
محقق و متتبع در تاریخ اسلام، در صفحات تاریک اواخر قرن دوم هجری با بدعت زیرکانهای برخورد میکند که داشت به رسمیت میرسید. «در اواخر زمان بنی امیه شخصی به نام «عثمان بن شریک کوفی» که به «ابوهاشم کوفی» (م۱۶۱) مشهور بود پیدا شد و مانند رهبانان، جامههای پشمینه درشت میپوشید و شیخ شام محسوب میشد و بسان نصاری به حلول و اتحاد قائل شد. او در ظاهر امر، جبری و در باطن ملحد و دهری بود و مرادش از وضع این مذهب آن بود که دین اسلام را به هم بزند» .
ابوهاشم کوفی اولین خانقاه را تأسیس کرده است و شاید به همین دلیل او را به عنوان اولین صوفی در تاریخ اسلام میشناسند وگرنه قبل از او به اندک زمانی صوفیان و عارفانی از زن و مرد زندگی میکردهاند.
مرحوم داود الهامی «محقق و نویسنده معاصر»، از قول «کیوان قزوینی» ملقب به منصور علی شاه که خود مدتها از سران مشایخ گنابادی بوده ـ مدت هفده سال منصب داشت و سپس پشیمان شد و از آنها بیزاری جست و کتابها در بطلان آنها تألیف کرد ـ نقل میکند: «اولین کسی که زیر بار این ننگ و بدعت رفت، ابوهاشم کوفی بود که رنجها به خود داده تا عراده صوفی راه افتاد.» امام صادق علیه السلام درباره او میفرماید: «ابوهاشم جداً فاسد العقیده است او مذهبی را اختراع کرد که به آن تصوف گفته میشود و آن را قرارگاهی به عقیده ناپاک خود ساخت! إنه کان فاسد العقیده جدا، و هو الذی ابتدع مذهبا یقال له: التصوف، و جعله مقرّا لعقیدته الخبیثه».
علامه متبحر ملا حبیب الله خوئی قدس سره در شرح نهج البلاغه می نویسد: «در روایت با سند دیگری حضرت فرمودند: ابوهاشم مذهبی اختراع کرد… وآن را مفرّ و گریزگاهی برای عقیده ناپاک خود و اکثر ملحدان و بیدینان قرار داد تا سپری برای عقائد باطلشان باشد! ».
قبل از آن تاریخ، نام و یادی از این جریان فکری و عقیدتی خاص در میان مسلمانان نبود. از اینجا میتوان نتیجه گرفت که در زمان رسول گرامی صلی الله علیه و آله این نام و برنامه طراحی شده نبوده است تا عصر امام صادق علیه السلام.
و این حقیقتی است که مورخان و حتی مؤلفان خود صوفیه نیز بدان اعتراف کرده و نوشتهاند: «تا آن زمان نامی از تصوف و صوفیگری نبوده و کسانی که به دین بسیار علاقه نشان میدادند «عباد» و «زهاد» خوانده میشدند تا اینکه در زمان امام صادق علیه السلام اسم صوفی و صوفیگری پیدا شده و عدهای از خواص اهل سنت، نام صوفی را بر خود نهادند».
پس این که برخی از شیفتگان و مفتونان «تصوف و عرفان» برای اصالت دادن به آن، تلاش میکنند تا پیشینه و قدمتی به بلندای تاریخ اسلام بیابند تلاش بیثمری است و این که در متون عرفانی ادعا شده که در زمان نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و اله، اهل صفه و صحابه خاص و مومنین راستینی مانند سلمان و اباذر و غیره… ، جزو اولین بزرگان صوفیه بودهاند ادعای بدون دلیل و کذب محض است. و از اینجا نیز می توان استفاده کرد که ادعای برخی از مستشرقین ـ گذشته از نیت ناخالصشان ـ  مبنی بر این که «تشیع واقعی همان تصوف است و به نحو متقابل، تصوف اصیل و راستین چیزی به جز تشیع نتواند بود»  کاملا واهی و بیاساس است.
چگونه میتوان این دار و دسته خائن به دین توحیدی را، با تشیع مطابق دانست در حالی که امامان معصوم علیهم السلام شیعیان را از نزدیک شدن به این مذهب خاص بر حذر داشتهاند.
امام هادی علیه السلام هنگامی که صوفیان را مشاهده فرمود که وارد مسجد النبی صلی الله علیه و اله و به گفتن کلمه اخلاص و تهلیل (لا اله الا الله) مشغول شدند، فرمودند: «به این حیلهگرانِ جانشین شیطان اهتمام و التفاتی نداشته باشید، این گروه قواعد و اصول دین را تخریب کردهاند، زهد ریاکارانه آنها رژیمی جسمانی است، و تهجد و شب زندهداری آنان برای شکار و صید مردمان عوام، گرسنگی آنها برای سوار شدن و گرفتن افسار بیخردان است، «لا اله الا الله» نمیگویند مگر برای فریب مردم، کم غذا خوردن آنها فقط برای پر کردن کشکول و قدح، و تاریکتر کردن فضای گمراهی، و ربودن قلوب افراد کم ظرفیتِ خسته میباشد، با مردم درباره محبت و دوستی خدا حرف میزنند اما با گمراهیشان مردم را به چاه ضلالت میاندازند، وِردگوئی آنان، کف و سوت زدن و رقاصی، ذکر آنها، آوازهخوانی و غنای طربانگیز است، فقط افراد نادان به این گروه معتقد شده و تبعیت مینمایند اگر کسی به زیارت مرده و زنده اینها برود مانند این است که به زیارت شیطان رفته و بت پرستی کرده و کمک کننده به آنان، معاون یزید و معاویه و ابی سفیان است! ».
اشتهار و رواج مذهب و آیینی مانند «تصوف = عرفان» که مقدسات دین اسلام را به بازی گرفته بود، میتواند روحیه آن عصر را به ما نشان دهد. فرهنگی وارداتی با معارفی ناشناخته، علیرغم سخنان پر طمطراق عرفا، یاد داده بود که چگونه باید سنن و آداب و اصول عقیدتی مسلمان را ریشخند کرد.
گسترش اندیشه و فکر عرفانی، مرزهای میان «کفر و ایمان» را امحا و از بین برد. برخورد عارفان با واژه «عذاب جهنم» و تأویل آن به «عذب و گوارائی» و قس علی هذا… ، میتواند نقطه شروع یک مطالعه برای درک ماهیت این مدعیان سخن پراکن عاشق پیشه باشد.
«شیخ عزیز نسفی» که خود از اکابر مشایخ عارفان است در کتاب «تصفیه القلوب» میگوید: «ای درویش! اگر به نظر تحقیق در حال پیران و مریدان روزگار بنگری، به یقین بدانی که شیاطین عصرند، در دکانهای مکر و تلبیس نشسته، و نام ملوک و سلاطین فقر بر خود بسته، اشقیاء لباس اتقیاء پوشیده، و در تسخیر انعام بیافسار و لجام کوشیده، مردودان به رنگ مقبولان برآمده، و هر یک به طریقی از در حیلتگری و ابلهفریبی درآمده، غولان راه دین، خود را در چشم کورباطنان ظاهربین به صورت ارباب یقین نموده و دلهای سفها را به ذکر جَلی و جامه عسلی به صد گونه دغلی ربوده.
شعار ایشان فتنه و فساد، و دثار ایشان زندقه و الحاد، دین ایشان بدعت و بیـنمازی، آئین ایشان چرخ و رقص و بازی…، پیشه ایشان عشق بازی…، و شیوه ایشان گم راه کردن مردم، اسرار ایشان هُمز و لُمز و سرگوشی، و حال ایشان بیخودی نمودن و بیهوشی، همه گرگان میشینه پوشش، و حریصان زهد فروش، روز و شب در طلب دنیا، و شب و روز در فکر بغرا  و حلوا.
جمعی از جهال به عشوه و تلبیسات این قوم ضال فریفته شده، بدعت و غوایت و کفر و اباحت را طریقت و حقیقت تصور کردهاند، و از حقایق احکام دین و اسلام بیگانه شده، در پی این گمراهان افتاده و در تیه ضلالت سرگشته و حیران گشتهاند… ، از علوم دین هیچ بهرهای ندارند، و همگی همت ایشان به لهو و لعب و بازی و طرب مصروف شده، و فسق و فجور را مذهب خود ساختهاند، و ظلم و شرور را آیین خود گردانیده، و با صحبت فساق و فجار انس گرفته، و دنیای مکدر فانی را بهشت خود ساخته، و فرمان خدا و رسول را در پس پشت انداخته، و کمر شاگردی شیطان را در میان بسته، و بنده نفس و اسیر هوی و هوس گشتهاند، و ارباب مناصب قضا؛ میل به ارتشاء، و اصحاب مجالس تدریس و فتوی، مناقشات خلافی و مجادلات کلامی را علم نام کردهاند، و مزخرفات منطقی و هذیانات فلسفی را وسیله شهرت و جاه خود ساختهاند، و از حقایق علوم دین ـ که از معرفت دقایق اسرار کتاب و سنت است ـ اعراض نمودهاند.
واگر احیاناً بعضی از ایشان به علمی غیر از علوم شرع و دین پرداختهاند؛ آن را واسطه جاه و ریاست ساختهاند، و سبب جمع کردن مال و منال شناخته، نظر از نعیم باقی دوخته، و نائره حب دنیا در دلهای خویش افروختهاند. پس نفسهای خویش به ارباب غوایت رغبت کرده، و جانهای ایشان به باطل مایل شده، به مجالست و مصاحبت این جماعت راغب گشته، بلکه مرید و معتقد ایشان شده، در امداد و اعانت ایشان سعی و اهتمام نمودهاند، لاجرم اغوای گمراهان مبتدعه در جهان منتشر شده، و اغرای بیدینان زنادقه در عالم قوت گرفته، و انوار احکام دین و حدود اسلام منطفی شده، و میامن مناهج شریعت محمدی صلی الله علیه و آله روی در اندراس نهاده و اهل الله و ارباب قلوب از ننگ این تردامنان مسلماننام، و وحشت این درویشصورتان کافرکام، از نظر خلق متواری گشته، و روی غیرت در پسِ دیوار عزلت آورده، و روزگار در ماتم این مصیبت به سر برده، والله المستعان علی ما تصفون».
آن دم که از او نور ضیاء آید کو؟     و آن کس که از او رأی جفا ناید کو؟
اسلام شده فسونِ این مشتی دیو       مردی که از او بوی وفا آید کو؟
بعد از نقل این چند کلمه، صاحب کتاب «تسلیه الشیعه» در آن رساله [و] «سلوه الشیعه» ـ هر دو ـ میگوید: «بدان که متصوفه را سخنهای خوب و گفت و گوهای مرغوب بسیار است، اکثر مردمان از این راه به دام ایشان افتادهاند، و ندانستهاند که اصل درستی اعتقاد است، و با فساد آن؛ گفتار و کردار نیکو همه بر باد است. ».

نگاه «تصوف = عرفان» به اسلام
اسلام در نظرگاه تصوف و عرفان بردو لایه است:
۱٫ شریعت، که متضمن کتاب و سنت است.
به گمان متصوفه و عرفا، شریعت ـ که قشر و پوسته ظاهری دین است که چندان بهره و فائدهای ندارد ـ مخصوص عوام و غیر واصلین بوده و به همین جهت عالمان و دانشمندان دین را با استخفاف، «علمای شریعت، رسوم و قشریه» نام نهادهاند.
۲٫حقیقت، که مقصود ذاتی از دین اسلام همین است و اختصاص به طبقه واصلین از کبار صوفیان و عارفان دارد. وآن امر دیگری است غیر از شریعت، و برتر و أعلی از آن است.
آنچه مسلم است، تقسیم دین اسلام محمدی صلی الله علیه و آله به اینگونه، از بدعتهای «عرفان و تصوف» است که به مانند سائر قواعد و مسائل، بر یک مبانی استوار است که نه تنها سنخیتی با دین مبین اسلام ندارد بلکه در تعارض جدی با مبانی اسلام دارد.
سؤال اساسی این است: تقسیم ناسازگارِ شریعت و حقیقت از کجای اسلام استفاده شده است که بعد از آن برای رسیدن از شریعت به حقیقت نیاز به طریقتی هم باشد؟ و طریقت چیست؟ آیا این تقسیم یک تقسیم وارداتی باعث تقسیم در ماهیت اسلام و مسلمانان نخواهد شد؟ و صدها سؤال دیگر…

نگاه پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به دین و شریعت
اما در این میان آنچه مورد توجه نبوده است خود اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بوده است. چرا که خود ایشان فرموده اند: «کمترین چیزی که شخص را از اسلام خارج میکند این است که رأی و عقیدهای بر خلاف حق و حقیقت ببیند ولی بر همان رأی باطل شروع کرده و به کار ادامه دهد، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «و کسى که انکار کند آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، اعمال او تباه مى‏گردد»
و نیز از حضرت امام صادق علیه السلام در باره آیه «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏» سوال شد؟ فرمود: ترک عملی که اقرار دارد که از جانب خداست، کسی که نماز را عمداً ترک نماید، بدون این که مست و یا علتی بر ترک داشته باشد! ٍ».
«از امام صادق علیه السلام سوال شد از دینی که خداوند سبحان غیر از آن را از بندگان نمیپذیرد و عذر جاهل ـ کسی که ادعای نداشتن علم کند ـ را قبول نمیکند؟ فرمود: «شهادت بر لا اله الا الله، و این که محمد صلی الله علیه و آله رسول خداست و نمازهای پنجگانه را خوانده، و ماه رمضان روزه گرفته، و از جنابت غسل نموده، و به حج بیت الهی رفته، و به همه آنچه که از جانب خداوند سبحان است اقرار کرده و اقتدا به امامت ائمه حق علیهم السلام از خاندان رسالت نماید! »

عملکرد «عرفان = تصوف»
«در نفحات از شیخ الاسلام نقل شده است که گفت: «من کسی را میشناسم که به مکه در موسم حج رفت، و به زیارت پیر خود ابوالحسن رفت و حج نکرد؛ که زیارت او آمیخته به حج نشود.»
«عطار از بایزید نقل کرده که بایزید گفت: مردی پیشم آمد و گفت: کجا میروی؟ گفتم به حج، گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درهم، گفت: به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من بگرد، حج توست، و از تو قبول کنند، چنان کردم و بازگشتم!»
«عطار در «تذکره» نقل کرده که: «شخصی از مریدان ذوالنون مصری که چهل چلّه داشته بود، و انواع ریاضتها کشیده بود؛ نزد او آمد و گفت: که با ریاضتها و خدمتها که کرده ام دوست با من سخن نمی گوید، و نظری به من نمیکند، و به هیچ برنمیگیرد، و از عالم غیب هیچ چیزی بر من کشف نمیشود، ذوالنون مصری به او گفت: برو امشب سیر بخور و نماز خفتن مکن و بخسب تا بامداد، شاید که دوست اگر با تو به لطف سخن نمیگوید؛ به عتاب با تو درآید.»

همچنین مشاهده کنید

در شناخت مولوی و شمس تبریزی

مقاله ای که پیش رو دارید در پاسخ به مقالاتی نگاشته شده است که سالها ...