مقالات

توحید یا وحدت وجود

مبحث وحدت وجود که از سوی فلاسفه و عرفا مطرح شده و از محوری ترین مباحث فلسفه و عرفان است، پیوسته مورد نقاش و ایراد

فقها و متکلمان و باورمندان به آموزه های حکمی و اعتقادی اهل بیت علیهم السلام بوده است. آنچه در زیر از نظر گرامی تان می گذرد،

نقد نظریه وحدت وجود بر اساس اصول برهان و احادیث اهل بیت علیهم السلام است.

آیا عالم آفریده خداوند است؟! یا اینکه خود خداوند به صورت زمین و آسمان و انسان و جن و فرشته و سنگ و چوب و… پیوسته در رقص و نمود و تجلى و ظهور است؟ در این باره به طور کلی دو دیدگاه وجود دارد:

۱) دیدگاه فلاسفه و عرفا: جز وجود خداوند هیچ وجودی در کار نیست, و خداوند متعال هیچ وجودی خلق نکرده است, بلکه جهان هستى و وجود سایر اشیا همان وجود خداوند است که به صورت‌ها و شکل‌ها و تعینات مختلف در آمده است؛ حتی وجود شیطان هم غیر وجود خدا نیست.

۲) عقیده مکتب برهان و وحی: جهان هستى, غیر وجود خداوند متعال است و همه اشیا مخلوق و آفریده او می‌باشند که همه آن‌ها را پس از نیستی حقیقی, خلق نموده است. بنابر این مخلوقات, نه پدید آمده از ذات خداوندند, و نه مرتبه, یا جلوه, یا اجزا, یا تعینات و اشکال و صورت‌های وجود او.

نمونه‌هایی از سخنان اهل فلسفه و عرفان:

واجب الوجود همه چیزهاست، هیچ چیز از او بیرون نیست.[۱]

منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آن‏ها است.[۲]

همانا خداوندِ منزه، همان خلق دارای همانند است!

او به صورت خلق خود می‏باشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است.

تحقیقا آن [ذات الهی] به صورت الاغ و حیوان ظاهر است. [۳]

غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شی‏ء ولا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذره…[۴]

موجود و وجود”، منحصر به حقیقتِ شخصی واحدی است که شریک در موجودیت حقیقی ندارد و در خارج، فردِ دومی برای آن در کار نیست، و در صفحه وجود غیر از او احدی وجود ندارد, و تمام چیزهایی که در عالم وجود به نظر می‌آید که غیر واجب معبود باشد تنها و تنها از ظهورات ذات و تجلیات صفات اوست که در حقیقت عین ذات او می‌باشد. بنابر این هر چیزی که ما ادراک می‌کنیم همان وجود حق است که در اعیان ممکنات می‌باشد… پس “عالم”، خیال است و وجود واقعی ندارد. و این بیان آن چیزی است که عارفان حقیقی و اولیای محقق به آن معتقدند. [۵]

معنای “علت بودن” و افاضه خداوند به این باز می‏گردد که خودِ او به صورت‏های مختلف و گوناگون درمی‏آید. [۶]

آن چه دیده می‏شود همان حق است. و خلق, وهم و خیال می‏باشد. [۷]

هنگامی که ما خداوند را شهود می‏کنیم خودمان را شهود کرده‏ایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما به این صورت در آمده‌ایم و او بدون صورت است…؛ و هنگامی که او ما را شهود می‏کند، ذات خودش را ـ که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است ـ مشاهده می‏کند.[۸]

عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز می‏بیند. [۹]

عارف کامل آن است که هر معبودی را نموداری بداند که حق در آن پرستیده می‏شود، و به همین جهت است که همه ایشان آن را “اله” نامیده‏اند، گرچه نام آن یا سنگ است و یا درخت، و یا حیوان است و یا انسان، و یا ستاره است و یا فرشته. [۱۰]

اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت می‏نماید، بدانستی و آگاه شدی که فی‏الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است، بدانستی که البته دین حق در بت‏پرستی است. بت را هم حق کرده و آفریده است، و هم حق گفته که بت‏پرست باشند… و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است… و چون او به صورت بت متجلی و ظاهر گشته است، خوب و نکو بوده است… چون فی‏الحقیقه غیر حق موجود نیست، و هر چه هست حق است.[۱۱]

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت‏پرستی است [۱۲]

وحدت وجود مطلبی است عالی و راقی، کسی قدرت ادراک آن را ندارد… من نگفتم: “این سگ خداست”. من گفتم: “غیر از خدا چیزی نیست” [کاملا دقت شود!]… وجود بالاصاله و حقیقه الوجود در جمیع عوالم… اوست تبارک و تعالی، و بقیه موجودات هستی ندارند و هست‏نما هستند.[۱۳]

معیّت حق سبحانه با بنده نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ، و خشت با خاک، چون تحقیق وجود یخ و خشت کنی غیر از آب و خاک هیچ نخواهی یافت، و خواهی دانست که آنچه تو او را یخ و خشت می‏خوانی توهمی و اعتباری بیش نیست، و توهم و اعتبار، عدمِ محض. اینجا بشناس که حقیقت تو چیست.[۱۴]

سالک از هر چه در قید تعیّن آید اعراض نماید و نفی همه کند، و علی‏الدوام متوجه ذات حق باشد تا… ببیند که همه عالم خودِ اوست و همه با وی قائمند، و جسمانیات و روحانیات بالکل مظاهر اویند و او را در هر جا به نوعی تجلی و ظهور است.[۱۵]

سالک… توجه به نفس خود بنماید تا کم کم تقویت شده به وطن مقصود برسد که حتی در حین تلاوت قرآن بر او منکشف شود که قاری قرآن خداست جل جلاله… تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد، و می‏فهمد که فعل از او سر نمی‏زند بلکه از خداست… در این مرحله سالک جز خدا را نخواهد شناخت، بلکه خدا خود را می‏شناسد و بس [کاملا دقت شود! ]ذات، ذات مقدسِ حضرت خداوند است.[۱۶]

تمامی محسوسات، هیچ و پوچند. [۱۷]

تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق می‏توان گفت آب دریا و شکن‏های اوست که شکن‏ها مظاهر آبند و جز آب نیستند، و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل ماء.[۱۸]

هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم “یا مضلّ” است.[۱۹]

صمد تویی که جز تو پری نیست، و تو همه‏ای که صمدی.[۲۰]

بلکه رساله “نور علی نور، در ذکر و ذاکر و مذکور” براساس عقیده وحدت وجود شیطان را به شکر رازقش اندر سجود! و همه حسن و همه عشق و همه شور و همه وجد و همه مجد و همه نور و همه علم و همه شوق و همه نطق و همه ذکر و همه ذوق دانسته، می‏نویسد:

بقای موجودات به هویت الهیه است که در همه ساری است… لذا هر جا که این هویت است، عین حیات و علم و شعور و دیگر اسماء جمالی و جلالی است… پس این هویت ساریه که به نام وجود مساوق حق است، عین ذکر است و خود ذاکر و مذکور است…

چو یک نور است در عالی و دانی‌

غذای جمله را این نور دانی‌

بر این خوان کرم از دشمن و دوست

همه مرزوق رزق رحمت اوست

ازین سفره چه شیــطان و چه آدم‌

به اذن حق غذا گیرند با هم

چو رزق هر یکی نـور وجود است‌

به شکر رازقش اندر سجود است

همه حسن و همه عشـق و همه شور

همه وجــد و همه مجد و همه نور

همه حی و همه علم و همـــه شوق

همه نطـق و همـه ذکر و همه ذوق‌

و چون به سرایت ذکر در جمیع عبد آگاهی یافتی بر آن باش که یکپارچه ذکر باشی، و به ذکرت ذاکر که خودت ذکر و ذاکر و مذکور خودی… و به تعبیر دیگر وحدت شخصیه حقه حقیقیه این وجود است، و به عبارت دیگر بسیط الحقیقه کل الاشیاء… کدام ذره‏ای را با او بینونت شیء از شی‏ء یعنی بینونت عزلی است.[۲۱]

و به همین خاطر است که می‌گویند:

وقتی موسی علیه السلام از مناجات کوه طور برگشت و دید مردم گوساله پرست شدند به برادرش هارون عتاب کرد و عتابش هم به هارون بدین جهت بود که تو چرا گوساله پرستی را انکار کردی و نفهمیدی گوساله پرستی چیزی غیر از خدا پرستی نیست؛ چون عارف خدا را عین هر چیزی می‌داند.

و چنان که می‌گویند:

فکان موسی أعلم بالامر من هارون لانّه عَلِمَ ما عبده أصحاب العِجْل لعلمه بأنّ الله قد قضی ألا یعبدوا إلا إیّاه کما قال تعالی: «وَقَضی ربُّک ألا تَعْبُدُوا إلا إیّاه» و ما حکم الله بشیء إلا وقع، فکان عَتْب موسی أخاه هارون لما وقع الامر فی إنکاره و عدم اتّساعه، فإنّ العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء بل یراه عین کلّ شیء.

و در شرح عبارت فوق می‌گویند:

بنابر این عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می‌نمود و قلب او چون موسی اتّساع نداشت، چه اینکه عارف حقّ را در هر چیز می‌بیند بلکه او را عین هر چیز می‌بیند. [۲۲]

خلاصه مدعای وحدت وجودیان این است که:

تفاوت وجود واجب الوجود با چیزهای دیگر ـ که نام آنها را تجلیات و ظهورات خدا ـ می گذارند مانند تفاوت “اجزای یک شی‏ء با کل” آن و مانند نسبت بین کل دریا با تک تک امواج آن است. بنابر این حقیقت وجود خالق ـ تبارک و تعالی ـ چیزی جز وجودِ مجموع اشیا و صفات و خصوصیات آن‏ها نیست.

نقد و اشکال

ذات خداوند متعال اصلا دارای اجزا نبوده، و فراتر از آن است که به ویژگی‏ها و صفات و خصوصیاتِ مخلوقات خود ـ که دارای اجزاء و قابل زیاده و نقصان می‏باشند ـ وصف گردد. تقسیم صحیح این است که گفته شود:

موجود، بر دو قسم است:

۱٫ موجود مخلوق و حادث، که دارای اجزای مختلف می‏باشد.

۲٫ موجودِ فراتر از داشتنِ جزء و کل و مقدار و عدد. در مورد قسم دوم ـ که همان ذات اقدس خداوند است ـ تصور